یک نفر نخواهدم (ترافیکانه۴)
برای هر نیاز انسان
خداوند پاسخی آفریده است
انگار که من
نیاز داشته ام
یک نفر عمیقاً
نخواهدم!
-زانیار
برای هر نیاز انسان
خداوند پاسخی آفریده است
انگار که من
نیاز داشته ام
یک نفر عمیقاً
نخواهدم!
-زانیار
وقتی دوستت دارم
توی هر فصلی
زیر آسمان صاف
توی اتاق
و هرجا که باشم
تکه ای ابر بالای سرم
در حال باریدن است !
-زانیار
تنها قدم می زنم
غذا می خورم
می خوابم
و تنها نفس می کشم
دردناک نیست
دردناک این است
که در دوست داشتن ات
تنها نیستم
-زانیار
ما به یکدیگر
نزدیک و نزدیک تر شدیم
تا دست اخر
از هم گذشتیم …
– زانیار
شعر, نوشته روزانه
بدون نظر چیزایی که توی ترافیک می نویسم
بداهه های تفننی چند تا شاعر
مهدی ذوالقدر :
با بوسه و لبخند مخالف هستی
مجموعه محجوب لطائف هستی
یک خورده بگیر چادرت را شل تر
انگار که استاد معارف هستی
حسین دهلوی:
با ما پی حرف و جیک جیکی بانو
خوشتیپی و خوشگلی و شیکی بانو
من درک نمیکنم تورا؛ میدانی
انگار معلم فیزیکی بانو
سجاد رشید پور:
یا عاشق روزهای ماضی هستی
یا یکطرفه رفته به قاضی هستی
از بس که دقیق و نکته سنجی بانو
انگار معلم ریاضی هستی
شایان مصلح:
در بین مصححان ما تنها بود
ارفاق کننده بود و بی همتا بود
آموزش و پرورش به او مدیون است
معشوقه ی من معلم املا بود
سجاد دانشمند:
در کشور ما که شغل او الآفی ست
از آب و هوا اگر بگوید کافی ست
دل گرم به چشم سبز سردش هستم
معشوقه من معلم جغرافی ست…
سجاد رشید پور:
لبخند زنان به هر که جز من بودی
انگار که با من آه دشمن بودی
آنقدر که کارکشته هستی بانو
گویی که دبیر حرفه و فن بودی
سجاد رشید پور:
تو هستی و ضدِ نیست باید باشی
من صفر ولی تو بیست باید باشی
از دست به خون من خضابت پیداست
بانو تو دبیر زیست باید باشی
سجاد رشید پور:
میکشت مرا به من دوا هم می داد
معجون محبت و وفا هم می داد
استاد مسلم “خصوصی” بود و
معشوقه من درس “جزا” هم می داد
شایان مصلح:
دانای زبان و خط والای نبیست
پیشش سخن گزافتان بی ادبیست
با من دو سه بار کربلا آمده است
معشوقه ی من اگر دبیر عربیست
سجاد رشید پور:
زیبا و اصیل مثل نقش کاشی ست
اما چه کنم که در پی کلاشی ست
کم مانده بیاید و مرا رنگ کند
بانو نکند معلم نقاشی ست؟
سجاد دانشمند
زلفش شب و صورتش که قرص قمر است.
چشمش که کتابت هزاران اثر است.
از خط لب و ابروی نستعلیقش …
پیداست که از معلمین هنر است !! :-/
شایان مصلح:
در چشم سیاه او جهان بینی بود
حتی رژ روی گونه اش چینی بود
با این همه ناز و عشوه و فیس و ادا
معشوقه ی من معلم دینی بود
سجاد رشید پور:
چون شعر من از صلح و صفا پر شده است
دور از بدی و بغض و تظاهر شده است
بیمارم و دست او شفا می دهدم
محبوب من است آن که دکتر شده است
سجاد رشید پور:
بر موی مرتبش مرتب کش بود
مستغنی و بی نیاز از خواهش بود
یکعمر پی اش دویده ام بی حاصل
فهمیده ام او معلم ورزش بود
سجاد دانشمند:
دل مرده ی اختلال رفتارم بود
با اینکه همیشه یار و غمخوارم بود.
چشمک زدم و شماره ام را دادم.
استاد کلاس درس آمارم بود …
شایان مصلح:
یک روز بگو شبیه انسان خوانده؟
درسی که به لطف پول، تهران خوانده
یک اپسیلون مدرک او می ارزد؟
معشوقه ی من اگرچه عمران خوانده
سجاد رشید پور:
حرفش همه جا، ز خاک تا مریخ است
موهای تنم ببین ز دستش سیخ است
با گیوه و چارقد میاید سر کار
معشوقه ی من معلم تاریخ است
سجاد دانشمند :
دوچشمش انتفاعی بود این زن
و مویش انتزاعی بود این زن
تمام دلبری هایش منظم . . .
دبیر اجتماعی بود این زن …
سجاد دانشمند:
هم در کمرش پر است از قر ؛ بانو
هم زلف سیاه او شده فر ، بانو
هارد دل من پر است از عشوه او
هستند دبیر کامیپوتر ؛ بانو . . .
سربازانی که از جنگ برنمیگردند
نمرده اند…!
شبیه مردانی
که بعد از دیدن تو
دیگر کسی آن ها را ندید
.
از جنگ
پوکه ی گلوله هایی می ماند
که نیمی از آن ها رفته است
از زیبایی تو
هزار ته مانده ی سیگار
نگاه کن
آن مرد که سیگار بدست می آید
قطار کوچکیست
که اندوه یک رفتن را آورده است
تا قطاری که روی ریل دود میکند
اندوه هزار رفتن را ببرد
.
حالا گیرم که تو
برای تمام مردان جهان
دست تکان بدهی
با شلیک آخرین گلوله
چیزی تمام نمیشود
جنگ تا سفید شدن
چشم هزاران مادر
ادامه دارد
و زیبایی تو
در موهایی که سفید می شوند
به نسل های بعد ارث می رسد
.
به تو فکر خواهم کرد
آنقدر فکر خواهم کرد
که سال ها بعد
روزنامه ها تیتر بزنند
از لب های جنازه ای
دود بلند می شود
و مردم متعجب
به عکسم نگاه کنند
و تو لبخند بزنی
زیر لب بگویی:
دیوانه هنوز به من فکر میکند
.
زیبایی یک زن
مردان زیادی را تنها می کند
تنهایی به خیابان می رود
دیوانه میشود
و چقدر دیوانه ها شبیه همدیگرند
و چقدر پوکه ها شبیه همدیگرند
و چقدر ته مانده ی سیگارها شبیه همدیگرند
انگار همه از زیبایی تو برگشته باشند
شبیه من
که یک بار مرده ام
برای دوست داشتن تو
و هزاران بار
گور به گور شده ام
برای هزاران زنی
که بعد از تو
دوست داشته ام
.
از جنگ های سخت
تنها یک نفر
زنده بر می گردد
و تو آنقدر زیبا بودی
که ما ترسیدیم
و هیچ یک دوست نداشتیم بدانیم
از هزاران مردی
که سیگار بدست
به دنبال تو راه افتاده اند
کدام قطار به مقصد می رسد
آریا معصومی
نوشته روزانه
بدون نظر کتاب امروز
“چه قدر خوبیم ما!
(جامعه شناسی طنز)”
ابراهیم رها
انتشارات: مروارید
96 صفحه
انتشارات مروارید به تازگی کتابی را با عنوان «چقدر خوبیم ما» نوشته ابراهیم رها روانه بازار کتاب کرده است؛ کتابی که نویسندهاش متن آن را حاصل تاملات خود در نقد رفتارشناسی ایرانیان در قالب بیانی طنزآمیز عنوان کرده است.
«چقدر خوبیم ما» در برگیرنده یادداشتهایی از ابراهیم رهاست که همگی برای نخستین بار در این کتاب منتشر و برای این کتاب نوشته شده اند.
ابراهیم رها: «ما مردم عین دسته گلیم. لااقل بخش اول این عبارت دو قسمتی را مطمئنم. رفتار ما، واکنشهای ما، اطوار ما، برخوردهای ما… یکی از یکی بهتر. ما مردمانی زیبا جادار مطمئن هستیم که اعتماد به نفسمان یک جاهایی از آسمان را انشقاق داده است. حالا من در این کتاب سعی کردهام به زبانی که به هیچ جای هیچ کسمان بر نخورد، رفتارهای اجتماعی و فراگیرمان را که تبعاتش صاف میرود توی چشم خودمان مرور کنم. اگر از دسته گل بودن خود، اطرافیان، فامیل، دوست، راننده خطی دور میدان یا سوپر مارکت محلهتان به تنگ آمدید یا به هر چیز دیگر آمدید، این کتاب را بخوانید…»
از متن کتاب:
یعنی اگر داغ و درفش مان کنند و به میخ و سیخ مان بکشند و از دروازه ی شهر آویزانمان فرمایند و… اگر سر به سر تن به کشتن دهیم عمرا که کتاب بخوانیم. ما اصلا یک جور مقاومت عجیبی در برابر کتاب خواندن داریم که تفلون در برابر چسبیدن غذا به ماهی تابه ندارد. چنان نسبت به کتاب خواندن نفوذناپذیریم که ایزولاسیون هیچ پشت بامی نسبت به باران و برف چنین عایق نیست. یعنی حاضریم وقت مان را با خاراندن پسِ سر و شمردن شوره های روی شانه مان تلف کنیم اما دو صفحه یا چهار خط کتاب نخوانیم.
یکی از بارزترین خصوصیات ما ایرانیان که دیگر دارد به شناسنامه مان تبدیل می شود و اوراق هویتی و شاخصه ی ممیزه ی ماست همین کتاب نخواندن است.
جالب این است که تمام دک و پُزمان به گذشته ی مکتوبمان است که بع له… اما به حال و گذشته و آینده ی مکتوب خود به اندازه ی ی تخم گشنیز (مودب برخورد کردم) هم اعتنا نداریم.
عملا و علنا به کسانی که کتاب می خوانند می خندیم. آشکارا اگر کسی کتاب خوان باشد جزو قوم یعجوج و ماجوج می دانیمش. معتقدیم تا وقتی می شود رفت جُردن یا خیابان اندرزگو یا… (هر شهری، محلی) دور دور کرد خریت محض است وقتت را حرام کنی و کتاب بخوانی.
اگر کسی در خانه اش کتابخانه دارد انگار در توالت منزلش بند رخت کشیده و رویش پیژامه آویزان کرده باشد.
در اثاث کشی یخچال سایدبای ساید و حمل و نقل آن برای مان از بدیهیات است اما چهارتا کارتن کتاب را بدبارترین، سنگین ترین و مزاحم ترین اثاثیه می دانیم (جالب این است که عزیزانی که شغل شریف شان همین جابجایی بار و اثاثیه و اسباب کشی است هم از یخچال فریزر و لباسشویی و گاز و کمد… کمتر گله دارند تا از کارتن های کتاب!)
مملکتی که تیراژ کتاب در آن شده پانصد ششصد جلد، مردمانش نباید دکتر بروند؟ یعنی صفا می کنیم برای خودمان. کتاب فروشی ها می شود پیتزافروشی، کتابخانه ها حداکثر شده قرائت خانه ی پشت کنکوری ها، تیراژ کتاب لای باقالی، کتاب خوان ها (اگر بیابیم) اهالی مریخند، ما هم که باحالیم! همه هم که شیرین زبان و طناز و بذله گو، از طرف می پرسی آخرین کتابی که خوانده ای کی بوده؟ می گوید می خواستم آخرین درسم را پاس کنم. بعد هم هرهر می خندد طوری که بیست و یک دندان خراب از مجموع سی و دو دندانش را می شود شمرد. خب کتاب نمی خوانی که مسواک هم نمی زنی بعد می شود این و نق می زنی به قیمت دندانپزشکی!
خوشبختانه تنها مسئله ای که بین تمام صنوف از پزشک و داروساز دندانپزشک تا کارمند و راننده و حسابدار و مکانیک و باغبان و… مشترک است همین کتاب نخواندن است! یعنی اصلا می شود آن را میثاق جمعی ما دانست و یقین داشت همه تا همیشه بر آن وفادار خواهند ماند. کُرد و ترک و فارس و گیلک و مازنی و … هم ندارد. شکر خدا تمام اقوام و طوایف مختلف ما نیز در یک اتحاد ملی-میهنی بر سر کتاب نخواندن به توافق و تفاهمی چنان سترگ دست یازیده اند که بی آن که جایی ثبت اش کنند از هر قانون مثبوت و مضبوطی گرانقدرترمی شمارندش و در پاسداشت آن به جد و به جان می کوشند!
آن طرف دنیا تیراژ کتاب هایشان میلیونی است و یک دهه ای می شود ای بوک را هم فراگیر کرده اند اما ما توانسته ایم طی یک دهه ی اخیر تیراژ کتاب هایمان را به یک سوم کاهش دهیم و از شوق این امر همگی لامبادا برقصیم و احساس شعف کلیه ی منافذمان را پر کند….
نوشته روزانه
بدون نظر
نوشته روزانه
بدون نظر