دستهبندی نشده
بدون نظر قابی خیال انگیز از فرار و امید و آزادی

اگر بخواهیم صادقانه به «فرار بزرگ» نگاه کنیم، باید بگوییم این فیلم داستانِ شکستهای پیدرپی است که در نهایت به یک پیروزیِ اخلاقیِ بزرگ ختم میشود. برخلاف تصور خیلیها، این فیلم داستانِ قهرمانبازیهایِ بیپایان نیست؛ داستانِ آدمهایی است که میدانند احتمالاً میبازند، اما حاضر نیستند بیتفاوت بمانند.
روایت یک نبرد زیرزمینی
ماجرا در «استالاگ لوفت ۳» میگذرد؛ اردوگاهی که آلمانیها با غرور تمام فکر میکردند فرار از آن غیرممکن است. اما زندانیان، که بیشترشان افسران نیروی هوایی بودند، به جای تسلیم شدن، یک «کارخانه» زیر زمینی راه انداختند. آنها فقط خاک نمیکندند؛ آنها مهندسانی بودند که سیستم تهویه ساختند، خیاطهایی بودند که لباسهای غیرنظامی دوختند و جاعلانِ هنرمندی بودند که پاسپورتهایی درست کردند که مو با ماست نمیکشید.
در فیلم، این تلاشِ جمعی با آن موسیقیِ ریتمیک، به ما حسِ هیجان میدهد، اما در واقعیت، این یک شکنجهی روانیِ مداوم برای اسرا بود؛ ترسِ همیشگی از فروریختن تونل یا لو رفتن توسط «موشها» (نگهبانان آلمانی).
سکانسِ سیمهای خاردار: نمادِ نرسیدن
بیایید درباره سکانس معروف موتورسیکلت حرف بزنیم. استیو مککوئین (در نقش هیلتز) موفق نمیشود. او از روی اولین مانع میپرد، اما لای سیمهای خاردارِ دوم گیر میافتد. این دقیقاً نقطهی قوت فیلم است. اگر او فرار میکرد، فیلم تبدیل به یک فانتزی میشد. اما وقتی او را میبینیم که بین سیمها مچاله شده و سربازان آلمانی دورهاش کردهاند، حقیقتِ جنگ را لمس میکنیم: جنگ بیرحم است و شجاعت همیشه به آزادی ختم نمیشود.
پایانی که در گلو گیر میکند
فیلم در پایان، تلخیِ واقعیت را به صورت تماشاگر میکوبد. از میان آن همه آدم که با امید از تونل «هری» بیرون خزیدند، فقط ۳ نفر به خانه رسیدند. ۵۰ نفر از آنها به دستور مستقیم هیتلر تیرباران شدند. اینجاست که دیالوگ نهاییِ فیلم معنا پیدا میکند. وقتی خبر مرگِ دوستان به اردوگاه میرسد، فضا سنگین میشود.
اما سکانس آخر، شاهکارِ فیلم است: هیلتز دوباره به انفرادی برمیگردد. او شکست خورده، دوستانش را از دست داده و دوباره در چهاردیواریِ تنگ زندانی شده است. اما وقتی صدای «تکتک» برخورد توپ بیسبال به دیوار بلند میشود، فیلم پیامی مهمتر از فرار فیزیکی میدهد: آنها شاید بدنِ او را دوباره اسیر کرده باشند، اما ذهنِ او هنوز دارد برای فرارِ بعدی نقشه میکشد. این فیلم، نه داستانِ رسیدن به مقصد، بلکه داستانِ «هرگز متوقف نشدن» است.
یک حقیقتِ کوتاه از پشت صحنه
در واقعیت، شخصیت هیلتز (با آن سبک موتورسواری) ترکیبی از چند نفر بود و وجود خارجیِ واحد نداشت. همچنین، آلمانیها بعد از فرار واقعی، آنقدر عصبانی بودند که برای جلوگیری از فرارِ مجدد، تمام اسرا را مجبور کردند در اردوگاه پابرهنه بمانند! چیزی که در فیلم برای حفظ پرستیژِ بازیگران، نشان داده نشد.