اگر بخواهیم صادقانه به «فرار بزرگ» نگاه کنیم، باید بگوییم این فیلم داستانِ شکستهای پیدرپی است که در نهایت به یک پیروزیِ اخلاقیِ بزرگ ختم میشود. برخلاف تصور خیلیها، این فیلم داستانِ قهرمانبازیهایِ بیپایان نیست؛ داستانِ آدمهایی است که میدانند احتمالاً میبازند، اما حاضر نیستند بیتفاوت بمانند.
همه ما شنیدهایم که میگویند «بخند تا دنیا به روت بخنده»، اما روبرتو بنینی در شاهکار سال ۱۹۹۷ خود، «زندگی زیباست» (La Vita è Bella)، این جملهی کلیشهای را به تکاندهندهترین شکل ممکن بازتعریف میکند. این فیلم تنها یک اثر درباره هولوکاست یا جنگ جهانی نیست؛ بلکه ستایشی است از قدرتِ بیانتهای تخیل و اراده انسان.
همه ما گاهی در جمعهای دوستانه یا خانوادگی شروع میکنیم به گله کردن از خودمان؛ از اینکه چرا وقتشناس نیستیم، چرا تعارفاتمان بیش از حد است یا چرا در کارهای تیمی ضعیف عمل میکنیم. اما آیا تا به حال فکر کردهاید که این حرفها ریشه در کجا دارد؟
وقتی صحبت از جنگ جهانی دوم و جنایات نازیها میشود، نامهای بزرگی در ذهنمان تداعی میشود. اما سریال کوتاه و درخشان “یک نور کوچک” (A Small Light) دست روی نقطهای گذاشته که کمتر به آن پرداخته شده است: زندگی کسانی که در میان تاریکی مطلق، انتخاب کردند که فقط “نظارهگر” نباشند.
اخیراً به تماشای فیلم «پسری با پیژامه راهراه» (The Boy in the Striped Pajamas) نشستم. با اینکه سالها از ساخت آن میگذرد، اما تماشای آن در هر زمانی مثل یک سیلی بیدارکننده است. فیلمی که ثابت میکند بزرگترین تراژدیهای بشری، وقتی از دریچه چشم یک کودک روایت میشوند، هزار برابر دردناکترند.
گاهی برای درک دنیای امروز، باید به زمانی برگردیم که هیچ ارتباطی با جهان نداشتیم. در روزهایی که اینترنت در ایران قطع بود و سکوت عجیبی همه جا را گرفته بود، من همسفر مردی شدم که حدود ۱۵۰ سال پیش، در موقعیتی مشابه (اما دائمی!) زندگی میکرد. درست یک روز قبل از ازدواجش، همه چیز را رها کرد و با پای پیاده و دست خالی راهی جهان شد: میرزا محمدعلی محلاتی، معروف به حاجسیاح.