قدیمانه
مجموعه ای از شعرهای قدیمی ام
مجموعه ای از شعرهای قدیمی ام
ترافیکانه, شعر, نوشته روزانه
بدون نظر پیش از آنکه مادربزرگ
به آخر قصه ها برسد
خوابمان برد…
ما یادنگرفتیم
چگونه آخر قصه هایمان را
خوش کنیم…
– زانیار برور
شعر, نوشته روزانه
بدون نظر کم کم
از هم فاصله گرفتیم
به قدر یک نفر
به قدری که حتی
اگر به احتمال محال،
روزی توی خیابانی
از کنار یکدیگر رد شدیم
شانه هایمان
به هم اصبت نکند
شعر, نوشته روزانه
بدون نظر
شعر, نوشته روزانه
بدون نظر این خیابان دو جهت داشت
یکی که تو را به من می رساند
و یکی که از من دورت می کرد
و تو تنها
از عرض خیابان عبور کردی
ترافیکانه, شعر, نوشته روزانه
بدون نظر ما روح هایمان را
به هم گره زده ایم
و مرگ یعنی
دو قدم دور شوی…
– زانیار
این “دوستت دارم” ها
که گاهی سکندری می خورد،
تلوتلو می خورد
و خودش را به تو می آویزد تا زمین نخورد
کودکی قد نکشیده است که
روی پنجه ها راه می رود
تا پیش بالای تو کم نیاورد.
گاهی که داری ظرف های شام را می شویی
آشپزی می کنی
تلویزیون می بینی
توی خیابان راه می روی
به ناگاه
سنگینی نگاهی را پشت سرت
حس می کنی
بر می گردی و
من از دور ترها
بی هوا
نگاهم را از نقطه ای که به آن خیره ام
بر می گردانم
من تمام حال و اینده ام
به دوست داشتن تو مشغولم
اما چطور از همه ات
از گذشته ای که ندیده بودمت بگذرم؟!
… و تو را
چنان توی گذشته ام
می گنجانم
و چنان گذشته ام را
با گذشته ات عجین می کنم
که یک روز صبح که از خواب بیدار می شوی
ناباورانه
به یاد بیاوری
توی کودکی مان در اغوشت کشیده ام
توی نوجوانی مان دوستت داشته ام
و توی جوانی مان تا لحظه ای که تو را بوسیده ام
همراه ات بوده ام